برای رها گشتن از دام دنیا
نخواهم به جام تباهی بریزم
برای گریز از صدای غم دل
نخواهم از این پاکی تن گریزم
فراوانم از بی صدا گریه کردن
پر از خلوت بی وجود گناهم
فراوانم از زخم سرد شقاوت
که سردوحزین گشته بر رخ نگاهم
نه دیگر نمیخواهمت مرده دنیا
تو روح از وجود صد آدم گرفتی
که یاور نباشد به جز گور تنها
که روحم بداد وتو از من گرفتی
نفرین به زندگی اگه مبدا باشه مقصد نباشه...
۸.۴۵ صبح زنگ شیمی
۲/۲ ۱۳۸۷![]()

من دلم آغشته
به صدای پر پرواز شب است
با سکوت هم رشته .....
رسته در خاک غروب
خونم از جنس غم است .....
می نوازم نی سرنای وجود
بی کسی را با آه از ته دل
می فشانم سر افکار ورق
چه صدایی دارد سوز دلم .....
دوستانم
همه با نور خدا
می گشایند گره از بغض صدا.....
تک تک از واهمه برمی خیزند
می رسند از شب ماه
تا به فردای پگاه
می رسند از تک امیدی
سر سوزن پرواز.....
دانه ی مهر عجیبی
که مسیرش به دل همسفرانم شده باز
می رسند از تن عشق
و مرا می دانند .....
که دلم آغشته
به بلندای شب است
هم مسیری تشنه
در تب آب امید
در تکاپوی شقاوت جاریست
هم مسیری که تنش
رسته در خاک غروب
سر سرنای دلش
دختری مست غرور
و به اندازه ی ارزن بی چیز
هم مسیری که به تنهایی عادت دارد
در حضور همه چیز .....
دوستانم همه با نور خدا .....
با وجودم آشنا
نگذاشتند دلم را تنها
اما .....
منم این دختر غم خورده ی شب
من که هستم تنها .....
![]()
۶.۲۵ عصر روز دوشنبه ۴/۹/۱۳۸۷
باران می آمد و من سقفی نداشتم که زیر آن به تماشای شیارهای باران آلود پوست پنجره بنشینم ... زیر چتر خودم بودم... چتری آبی رنگ که زیر آن زندگی ام در جریان بود...
زیر چترم تنها بودم . گاهی که دلتنگ و دل گرفته می شدم باران صدای تنهایی هایم را میشنید و آواز بارش سر می داد. ومن چتری داشتم که زیر آن هرگز خیس نشدم.
چترم آبی بود و وقت باران از رنگ باران...
بعضی عابران در مسیرم انگار که وقت باران ازنطفه ی وحشت بیرون جسته اند و پای کوبان میدویدند و زمین خیس زیر پایشان شلپ شلپ می خندیدکه به کجا می روید؟؟؟ آخر همتان خیس می شوید....
ومن زیر چترم تنها بودم و بارانی نشدم...
چترم هر از گاهی از صدای رعد آسمان می لرزیدو گاه با آواز هوهوی طوفان می رقصید و مست میشد و روی دستان یخ کرده ام تلو تلو می خورد... اما هرچه بود زندگی ام را بارانی نکرد و زندگی ام هنوز زیر این چترآبی در جریان بود.
آنقدر در کوچه پس کوچه های تردید و گمان و در بزرگراه های انتظار تنها قدم زدم که در انتها رفیقی یافتم.... نه چتری داشت و نه سر پناهی....
نگاهی به آبی بالای سرم کردم و رفیق اول و آخرم را به زیر چتر خواندم.
دیگر باران خیسش نمی کرد ولی من باز هم احساس تنهایی می کردم و زمانی از این تنهایی به خود آمدم که فهمیدم چترم گنجایش یک تنها را داشت...
از من دور شد ومن و تمام عمرم زیر باران خیس شدیم...
ندانستم که همیشه چترم بامن بود و من تنها بودم و قدر ندانستم...
و حال رفیقی دارم زیر چتری آبی که زندگی اش زیر آن جریان دارد و از آن فرسخ های دور به من می نگرد که عابری هستم بدون چتر و سرپناه و تمام عمرم را زیر باران خیس کرده ام ...........
۸/۸۷ یک ربع به هفت شب
در لحظه های هم گذر....
هر کجا باشی بدان من از صدای پای تو
در پل محض عبور
با خدا... باقلب تو خاکی ترم...
رفته ای ناآشنا
در حبابی از نفس تا جان آب
رفته ای گنجیده ای در هر چه خواب...
رفته ای ای همنفس...
لحظه ای را که گذر کردی از بغض دلم
خیس وبارانی نشد آیادلت؟
غم نشسته روی فریاد دلم
خیس وبارانی نشد آیا دلت؟
بعد از ان باران تیر در دلم....... زخمی وخونین نشد جان وتنت؟
رفته ای ناآشنا
من هنوزم بوسه باران میکنم
جای پایت را که گردی از غبار
سالها پوشیده است در جای پا...
رفته ای ناآشنا
رفته ای ای همنفس
رفته ای
گنجیده ای در هر چه هست
کودکی بودم با دست و پای کودکانه ُدفتری داشتم به نام دفتر جمله سازی ُ دفتر رنگ کودکی داشت ُ مادزم نسبم را روی آن حک کرده بود ُ دفترم همیشه پر بود و زیبا ُ خوانا بود و خواندنی ُ پر از رفتن و رسیدن ُ پر از گفتن و شنیدن ُ پر از پاکی و بی ریایی ُ صفحه صفحه اش پر بود از سعادت و بازی ُ و یک ستاره که در هر صفحه اش می درخشید ُ دفتر کودکی هایم گاه به گاه بسته هم می شد و می خوابید اما شروعش سر زندگی بود.
*******
سالها گذشته است ُ نوجوانی هستم با شور و شوقی عاشقانه ُ دفتری دارم به نام غم نامه و حال غم نامه ام همیشه باز است و هرگز چشم بر هم نمی گذارد ُ مادرم فراموش کرده است ُ نسبم را روی آن یادداشت کن ُ اما دستانم جمله جمله نشان از من می نویسد ُ من عروجی داشتم از کودکی تا نوجوانی و دفترم عروجی از جمله سازی تا به غم نامه ولی وقتی رنگ تیره دفترم را می بینم به سقوط دفترم پی می برم ُ سقوطی از یک بیدریغی تا یک محدودیت .....محدود به جملاتی پر از رفتن و گذشتن ُ گفتن و نفهمیدن و درد و گله و سوز.
*******
ستاره دفتر کودکی هایم نمره ای شادی آور بود که پدرم را خوشحال می کرد و اسکناسی تازه در دستانم می گذاشت و ستاره امروز دفترم اشکی است که از بار غم هایم می کاهد و روی صفحه هایش نقش می گیرد و هیچ چیز به جز افسوس در اختیارم نمی گذارد.
*******
نمی دانم در مرز کودکی و نوجوانی ام چه جمله ای روی کاغذ زنده شد که عمرم را نفرین کرد به یک سوز واحد و تمام وقت دفترم را پر از سرگردانی کرد؟!
و من چقدر دلم می خواهد جلد دفترم را به رنگ کودکی هایم کنم و مطالبش را از کودکی تا کودکی ادامه دهم و این نوجوانی را خط بزنم.
اما روزگار می گوید روزی روی دفترم می نویسم : ... نوجوانی بودم با شور و شوقی عاشقانه دفتری داشتم به نام غم نامه اما هرگز نفهمیدم غم به معنای حقیقی دفترم را به چه رنگی در آورد ولی امروز که سیاه ترین دفتر دنیا را در دستانم می فشارم می دانم که ستاره کهولتم درخشان تر از ستاره نوجوانی و کودکی ام است...



